Blog . Profile . Archive . Email . Design by .



ِDream Land

 

فکر نمیکردم اقامت جند روزه در یه خونه ی روستایی بتونه تا این حد

آدم و سر حال بیاره...

 

 هنوز نرفته کلی دلم تنگ شده برای این همه زیبایی...

 اینکه هر زمان دلم میخواد آزاد و رها توی این کوچه باغها قدم میزنم و

 بازی قایم موشک با پروانه ها راه میندازم ...و انقدر دنبالشون میگردم تا

 از یه دشت پر از گل سر در میارم...و کشف این همه زیبایی...و هربار

 حس کریستف کلمپ رو تجربه میکنم وقتی قاره ی آمریکا رو کشف

 کرد !و مثل فاتحانی که با افتخار غنیمتهای جنگی رو حق خودشون

 میدونستن... منم -از ما حصل این کشف مهم! -هر روز  یه دسته گل

وحشی میچینم ...آخه من دیوونه ی گلای وحشی ام...

  

اصلا دلم یک چراغ جادو می خواد...می خوام آرزو کنم... می خوام

تمام این زیباییها رو با خودم ببرم و جابدم گوشه ی اطاقم...مثل خونه ی

عروسکهای بچگیهام...دلم یک جنگل ابر می خواد ...آخه من از بچگی

 دوست داشتم ابر ها رو تو دستم بگیرم...

حتی دلم یک تکه از آسمان پر ستاره ی کویر رو  هم میخواد...تا

مثل قدیمها خیره بشوم به سقف آسمان و ستاره ها را بشمرم و آخر

سر هم انگشت کم بیارم...

 

 آم... یک درخت بید مجنون هم می خوام که از کنارش رودخونه رد

شده باشه...و کلی پرنده که آزادانه پرواز کنند و بخونند ...و...

 

فکر کنم از 3 تا آرزو بیشتر شد...البته فکر اونجا رو  هم کردم اول از

  همه آرزومیکردم :همه ی آرزوهامو برآورده کنه...کمی شیطنته ولی

چاره چیه!؟...من هنوز کلی آرزو دارم...

 

فهمیدم ...دلم بدجور برای حال و هوای بچگیم تنگ شده...

 

 

بگذریم...چقدر هذیون؟!!! ...فکر کنم بازم تب دارم...

نوشته شده در جمعه ٧ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط رویا قربانی نظرات () |


Design By : Night Skin