Blog . Profile . Archive . Email . Design by .



ِDream Land

 

به بهانه ی امروز

روز پدر رو تبریک میگم  و امیدوارم قدر شونو بدونین اما یه تبریک ویژه به همه ی اونایی

که پدرانشون در قید حیات نیستن.

به همین دلیل سعی کردم این روزو به کسانیکه میدونستم چقدر پدرهاشونو دوست

 داشتن اما از دست دادن تبریک بگم چون حسی رو که این روز دارن رو خیلی خوب

 می فهمم:

خصوصا به مرجان ِ نازنینم...

"یادِ پدرتون ،گرامی و جاودان و لحظه لحظه تون سرشار از عطر ِ بهشتیه حضور

ایشون"

********************************

لحظات بودنت تمام نبودنهایت را پر کرده است ... .

 

وقتی پشت چراغ قرمز منتظرم یا با عجله از خط عابر پیاده عبور

می کنم حتی جلوی مغازه ها و اصلا نزدیکتر درست، کنارم

...همینجا ...

وقتی دور تا دور حصار این  سرزمین رویایی  دست می کشی

و اینجا پر از پیچکهای رونده می شود...

وقتی قرار است ردشوی، برف زمین را سفید پوش میکند و

در یک چشم بر هم زدن بهمن ماه است و رد پایت را دنبال

 میکنم تا به تو  برسم  اماهمیشه ته ِ این جاده ی برفی به

آسمان منتهی میشود و من بالهایم را سالهاست از دست داده

ام...

وقتی قرار است صدای نفسهایت را بشنوم اینجا مهرماه

  است و من پشت در گوش ایستاده ام تا باز هم از راه پله ها

بگذری و من در را به رویت بازکنم.

  وقتی می خواهم مطمئن شوم در کنارم هستی اینجا

بوی گردوی تازه می دهد و عطر بهار نارنج تمام فضایش را پر

میکند حتی کسی هست که مدام آکاردئون میزند و نسیم

شاخه های بید مجنون را نوازش میکند ...و تو لبخند میزنی

 

 حتی اینجا روز و شبش هم متفاوت است ماه و خورشید و

کلی ستاره هر لحظه متولد میشوند... و فصلها در چشم بر

همزدنی تغییر می کنند .در اینجا گاهی چندین بار در روز

 سفره ی هفت سین چیده میشود و... من چندین بار عیدی

 میگیرم...

میبینی ،سرزمین رویایی من  در مدار دیگری می چرخد!

 اینجا تمام معادلات منجمان و آدمهای عاقل بهم ریخته است 

و من  دیوانه ی این لحظاتم...

   

این لحظات... آنقدر مستند و واقعی هستند که  وقتی  در

خیابان میبینمت می خواهم صدایت  بزنم تا برگردی و باز مثل

 گذشته ها با هم قدم بزنیم ... هر که نداند تو که میدانی من

 چقدر قدم زدن را دوست دارم...

من تمام این لحظات را بر روی این برگه های سفید که روی

 میزم پخش و پلاست با رنگ آخرین تنپوشی که بر تن

داشتی رنگ آمیزی می کنم ...  

   اما جز من و تو چه کسی راز این نقاشی ها و خطوط 

 نامرئی را میداند؟!...

 

 گاهی هم که خیلی عاقل میشوم  این لحظات را ثبت

میکنم  ...

 

چقدر بوی گردوی تازه و عطر بهار نارنج می آید... صدای یک

 ملودی آشنا به گوش می رسد ... من منتظرم و...نگاهم  

به آسمان خیره مانده ...

  برگه های من را باد با خودش می برد تا تو را بیآورد...

 

اینجا دارد برف میبارد! 

 

  "روزت مبارک"                                                 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط رویا قربانی نظرات () |


Design By : Night Skin