Blog . Profile . Archive . Email . Design by .



ِDream Land

 

" گناه را با طلا اندود کن، 

 

تا نیزه ی نیرومند عدالت

  

بی آنکه صدمه ای دیده باشد، بشکند."

 

 

                                                "شکسپیر"

 

 

نوشته شده در جمعه ٢۸ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط رویا قربانی نظرات () |

 

میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست

تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

 _______________ 

 

اللهم ...وافعل بی ما انت اهله و لا تفعل بی ما انا اهله

 

پروردگارا!...با من آن کن که تو را لایق است نه آنکه مرا سزاوار.

 

تو ی لحظه های ناب سحر و افطار از طرف من هم ،

 

"روی ماه خداوند و ببوسین" 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ توسط رویا قربانی نظرات () |

 

فکر نمیکردم اقامت جند روزه در یه خونه ی روستایی بتونه تا این حد

آدم و سر حال بیاره...

 

 هنوز نرفته کلی دلم تنگ شده برای این همه زیبایی...

 اینکه هر زمان دلم میخواد آزاد و رها توی این کوچه باغها قدم میزنم و

 بازی قایم موشک با پروانه ها راه میندازم ...و انقدر دنبالشون میگردم تا

 از یه دشت پر از گل سر در میارم...و کشف این همه زیبایی...و هربار

 حس کریستف کلمپ رو تجربه میکنم وقتی قاره ی آمریکا رو کشف

 کرد !و مثل فاتحانی که با افتخار غنیمتهای جنگی رو حق خودشون

 میدونستن... منم -از ما حصل این کشف مهم! -هر روز  یه دسته گل

وحشی میچینم ...آخه من دیوونه ی گلای وحشی ام...

  

اصلا دلم یک چراغ جادو می خواد...می خوام آرزو کنم... می خوام

تمام این زیباییها رو با خودم ببرم و جابدم گوشه ی اطاقم...مثل خونه ی

عروسکهای بچگیهام...دلم یک جنگل ابر می خواد ...آخه من از بچگی

 دوست داشتم ابر ها رو تو دستم بگیرم...

حتی دلم یک تکه از آسمان پر ستاره ی کویر رو  هم میخواد...تا

مثل قدیمها خیره بشوم به سقف آسمان و ستاره ها را بشمرم و آخر

سر هم انگشت کم بیارم...

 

 آم... یک درخت بید مجنون هم می خوام که از کنارش رودخونه رد

شده باشه...و کلی پرنده که آزادانه پرواز کنند و بخونند ...و...

 

فکر کنم از 3 تا آرزو بیشتر شد...البته فکر اونجا رو  هم کردم اول از

  همه آرزومیکردم :همه ی آرزوهامو برآورده کنه...کمی شیطنته ولی

چاره چیه!؟...من هنوز کلی آرزو دارم...

 

فهمیدم ...دلم بدجور برای حال و هوای بچگیم تنگ شده...

 

 

بگذریم...چقدر هذیون؟!!! ...فکر کنم بازم تب دارم...

نوشته شده در جمعه ٧ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط رویا قربانی نظرات () |

 

همین دیروز -عصر جمعه-  وقتی داشتم به سمت تهران میومدم و یک

لحظه ماشین تا مرز واژگون شدن رفت...اما... این جمله ی "پل نیومن"

یادم اومد که:

 

   "کسی آن بالا هست که مرا دوست دارد."

 

اینکه هنوز فرصت دارم ...

خدا رو شکر!

 ______________________

 

 

یکی از جاذبه های سفر-چه کاری و چه غیر کاری-بازدید از اماکن

 تاریخی ،مذهبی و طبیعیه.

 

دیدار از غار علیصدر - بزرگترین غار آبی جهان -  وقتی که با قایق از

قسمتهایی عبور کردم که لحظه ای عمق آب 4 متر و لحظه ای بعد 8

متر و حتی به 13 متر میرسید...عبور از قسمتهایی که تداعی کننده ی

 تصویر ی از قایق،شیر دوسر،کبوتر ،تمساح و دیدن طرحی از کلمه ی

الله که نام اون بخش رو تالار نیایش گذاشتن همچنین  وقتی  پیاده از

300 پله رد شدم و با ستونی به قدمت جندین میلیارد سال مواجه شدم

 و وقتی  قسمتهایی با دوره های مختلف زمین شناسی و قندیلهای 

ریز و درشت و حتی قطعه سنگهای عظیم خوردشده رو دیدم...

 اینکه هر لحظه با یه منظره ی جدید و خارق العاده مواجه میشدم

که حتی قابل حدس نبود...  منو ترسوند...

همیشه پیش خودم میگفتم:وقتی خداوند ارحم الراحمینه پس چرا

 ترس؟

اما این ترس از یه جنس دیگه است ... یه نوع حس  تعظیم و تکریم 

به کسی که خالق این همه عظمته و هیچ کلامی توان بیان ذره ای از

عظمتش رو نداره...

 

 اینکه آدم میفهمه چقدر ناتوانه ... این حس آدم و به فکر وا میداره...

 اینکه خداوند چقدر قدرتمندانه هنرنمایی کرده یا شایدم باید

گفت :

چقدر هنرمندانه قدرتنمایی کرده...نمیدونم...در هرصورت فوق العاده

 است و جز سکوت هیچ واژه ای نمیتونه بیانگر این همه عظمت باشه...

 

پیشنهاد میکنم شما هم فرصتی بگذارید و از غار علیصدرحداقل یکبار

بازدید کنید... به  تجربه اش می ارزه...

 

نوشته شده در شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ توسط رویا قربانی نظرات () |


Design By : Night Skin