Blog . Profile . Archive . Email . Design by .



ِDream Land

 

کمی تبلیغاتیه ولی:

لبخند بزن ! لبخند تو زیباتره

_________________________

 

چند روز پیش توی سالن تیر اندازی خانمی که مدتیه با هم

آشنا شدیم  با تعجب به من نگاه کرد و ازم پرسید:

 همیشه برات زندگی خوبه؟همیشه انقدر شادی؟

و سپس مثل یک  کارآگاه حرفه ای  با ذره بین و یا حتی شبیه

یک پزشک با میکروسکوپ  شروع کرد به جستجو و معاینه ی

دقیق...از ب  بسم الله تا ن پایان...از زندگی شخصی تا کاری..از

سال تولد تا ... و آخرش با یه نگاه عجیب غریب در حالیکه هنوز

نتونسته بو د رازی رو  که تصور میکرد وجود داره کشف کنه!

دست از سر من برداشت....البته من بهش گفتم: "شادی رو

باید انتخاب کرد"1... اما بعید می دونم چون همچنان عبوس و

غمگینه و از زمین و زمان ناراضیه... 

این آدمها فکر می کنند همه ی اونهایی که شادند و شادی رو

 به دیگران هدیه میدن  مثل یه شعبده بازن  اما غافلند که : 

آدمهای شاد و سر حال هر روز صبح از توی کلاه شعبده

بازیشون لبخند در نمیارند و روی لبهاشون نمیذارند اونها

  "شادی رو انتخاب می کنند"  و یاد میگیرند اگه دلشون پر از

غصه هم هست  باز هم لبخند بزنند ... .   

 نمیدونن که جادویی برای شاد بودن وجود نداره اما شادی جادو

 می کنه... مثل نسیم بهاری که  نه تنها  درختها رو پر از

شکوفه میکنه.... بلکه باعث طراوت و شادابی هر چی که در

 معرضش قرار میگیره هم میشه...

 

آدمهایی که دلسردند خودشون رو درمعرض این انرژی قرار

نمیدند و حتی انقدر بخیلند که ازخودشون شادی رو  هم دریغ

 میکنند.

 

آدمهایی که شادند دارای انرژی مضاعفی هستند و می تونند

 خلاقیت داشته باشن. اونها با همه ی وجود زندگی می کنند.

 شاد ،آرام و عاشقانه

 

علیرغم احترام به جبران خلیل جبران که معتقد بود :ملکوت در

درون انسانهاست من اعتقاد دارم  کل جهان و هستی  با

ابعادی کوچکتر در درون ماست  . آدمهایی که  سرشار از

شادی ،آرامش و عشقند با  کل  هستی احساس یگانگی

 میکنند ...و هستی جلوه ای مینیاتوری از عظمت خداونده ... و

 این آدمها بی وقفه در آغوش امن  خداوند  به سر می برند...

 

 اما یه آدم غمگین که همه ی دنیا براش سیاه و تلخه انگیزه ای

 برای خلاقیت و زندگی نداره  و اسیر روزمرگی ها میشه و  بی

 تحرک یه زندگیه فسیلی ادامه میده  ...

" کسانیکه چهر ه ای عبوس دارن بر روی لبهاشون تابوت دل

مرده ی خودشون رو حمل میکنند".2

 

این آدمها گمان می کنند آدمهای شاداب الکی خوشند . غافل از

 اینکه اتفاقا به قطار در حال حرکت سنگ میزنند نه قطاری که

 ایستاده...قطاری که شیشه اش هم شکسته باشه باز هم

قطاره و میشه براش شیشه انداخت اما قطاری که در قسمت

اسقاطیها باشه آروم آروم هویت خودش رو هم از دست میده و

 از برخی  قطعاتش استفاده می کنند  و بقیه اش برای کوره ی

 ذوب آهن فرستاده میشه... و این یعنی پایان حرکت  و

زندگی...چه سرنوشت تلخی اینکه دیگران به همین راحتی

 فراموشت میکنند چون خودت قبل ازهمه خودت رو فراموش

 کردی پس دیگه  نباید توقعی از دیگران داشت.

 مثل رودخونه ای که اگه در جایی بمونه تبدیل به مرداب میشه

 و زندگی و حیاتش رو از دست میده... و حتی نوشیدن ازش

مسموم و خطرناکه ...

اما آدمهای شاد مثل قطره ای در دریای لطف خداوندی چنان

 غرق میشوند که هویتشون از قطره به دریا تغییر میکنه... اونها

 تصفیه میشن تا زلال بشن.. باهماهنگی با هستی بزرگ

میشن...

 با هر ضربه شاید گاهی بایستن و نفس تازه کنند اما الماس

 وجودیشون با این سختیها تراش می خوره و شکل میگیره ....از

 اشتباهاتشون درس میگیرن و به جای افسوس و زندگی در

گذشته در حال زندگی میکنند و از لحظه لحظه ی زندگیشون

 لذت میبرند...زندگی برای اونها فرصت خود شناسی  و مسلما

خداشناسیه...

 

بزرگترین معجزه ی بشری و قانون جذب انسانی ، اخلاق خوبه

 و لبخند فتح باب این معجزه است...شاید سخت باشه اما به

 تجربه اش می ارزه... مثل من یادبگیر...مطمئنم تو هم با من

 هم عقیده میشی ...

 

پس:"شادی رو انتخاب کن."  

 

_________________________________

1. دکتر جان نیومن

2.مسیحا برزگر

نوشته شده در شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٠ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ توسط رویا قربانی نظرات () |

 

وقتی "کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا "است.

 

نفس نفس یادت... و جرعه جرعه نامت ...هیچ است ،هیچ !

دیگر چه فرقی می کند بهانه ی نوشتن

 تولد است یا مرگ

 ولادت است یا شهادت

 وقتی آغاز و پایان ِماجرا را میدانی و بی پروا جلو می روی

 هر جا ی این قصه  پابگذاری

 بی امان خواهی گفت :عشق ،عشق و... عشق

 وقتی قرار است جز زیبایی نبینی در میانه ی دشتی از خون

هم میتوانی پایکوبان با هرقطره اشکی که برگونه هایت میچکد

 برقصی...

 تمام ِ تو پر می شود از او...

 وقتی می گویی :قالوا بلی

 انتخاب کرده ای ، پیمان بسته ای و باید تا آخرش بروی...

 حتی ماندن و رفتنت

 سکوت و فریادت

 به اراده ی  اوست

در جایی که عقل و احساس آنچنان در هم تنیده شده  

که جایی برای تردید باقی نمی ماند

تو عاشقانه و  بی پروا  تسلیم ِ اویی

 وقتی با خدا معامله کرده ای

دیگر  تشنه یا سیراب

نوزاد ِ 6 ماهه ، جوان یا پیر

 حتی زن و مرد هم فرقی نمیکند

 اصلا همه یک پیکرند با روحی الهی

 وقتی آنقدر عاشقی که حکایتت:

 "ساقی یک جرعه ی دیگر دهد و من نتوانم" است.

 

  تنها جمله ای  که شاید بتواند اندکی حق مطلب را ادا کند

 کلام جبران خلیل جبران در کتاب پیامبر است:

 

 

"عشق،همانطور که تاج بر سرتان می گذارد،

 

بر صلیبتان نیز می کشد."

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط رویا قربانی نظرات () |

 

آلبرت انیشتن:"دین ِ من عبارت است از ستایش ناچیزی از روح ازلی که

 

خود را با جزئیات بسیار ظریفی آشکار می سازد و من با تفکرات سست

 

 و ناتوان خود آن را درک می کنم."

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٩ تیر ۱۳٩٠ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط رویا قربانی نظرات () |

 

"تا هستی ،قسمتم بارونه"

___________

چند باردر ماه کوله پشتی انداخته باشم و رفته باشم سفر خوب است؟

 

 اما نمیدانم چرا هر وقت پایم به دریا و جنگل میرسد حال ِ عجیبی

 

دارم....

 

کنار دریایی که مثل حال ِ این روزهای من گاه آرام است و گاه  ناآرام

 

روی تخته سنگهای ساحلی نشستن و توی جنگل مه گرفته قدم زدن

 

وفتی هستی همه جا عطر تو را می دهد...

 

 

نه! شاید بهتر است بگویم...

 

" تا هستی ،قسمتم بارونه"

.

.

.

یک قدم مانده به تو ...زیر  نم نم  بارون

 

اینکه نگاهم می کنی و چقدر عاشقانه دوستم داری ...

 

خوش به حال من که چون تویی دارم...

 

راستی میدانی من چقدر دوستت دارم؟

 

به اندازه ی تمام عاشقانه هایم که فقط تو دلیلش بوده ای و الفاظ و

 

عبارات تنها بهانه ای بیش نبوده ...

 

نه!

 

به اندازه ی لحظه لحظه ای که در تمام عمری که موهبت توست

 

نفس می کشم...

 

یا

 

به اندازه ی تک مضرابهایی که قلبم در دستگاهی که تو کوکش کرده ای

 

میزند...

 

اما باز هم تو عاشق تری ...

 

چون تو تا همیشه هستی

 

و من تا همیشه قسمتم باران است.

 

 

دیگر چه فرقی می کند من کجا هستم ؟

 

تو خدای تمام لحظات ِ منی ،همین برای من کافی است.

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط رویا قربانی نظرات () |

 

    دکتر جان نیومن:

        

  "فردا،واقعا اولین روز از بقیه عمرتان است."

 

_________________________________________

 

"نمی دونی چه حالی دارم این روزا"

 

 

 

چقدر وقتی با تو حرف میزنم حالم خوب است و آرومم،آروم ِآروم

 

 

چند روزی بیشتر نیست که این نفس های منقطع و بریده بریده را تداوم

 

 بخشیدی

 

 

اینکه یک قدم مونده  تا پایان زندگی و در راه مرگ... ناگهان میرسی و

 

 دستم رومحکم میگیری و نمیذاری سقوط کنم واینکه زندگی ِدوباره ام

 

رو مدیونتم...

 

  اصلا انگار فراموش کرده ام که از اول مدیونت بوده ام....

 

 

یادم رفته که تو هر لحظه معجزه ای که اگر به دادم نمی رسیدی ...

 

 

اینکه در لحظه ی آخر به دادم رسیدی و یک آن ...

 

 

و من الان حال مولا نا را میفهمم و عاشقانه های حافظ را درک میکنم،

 

خوش به حال ِشمس...

 

 

.

.

.

 برای مولانا شدن شمس کافی نبود خدای شمس لازم بود...

                                                               

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ توسط رویا قربانی نظرات () |


Design By : Night Skin